کادنس
وبلاگ خبر رسانی

<-BlogId->

<-BlogAuthor->

<-BlogId->

http://cadence.pib.ir/

کادنس

کادنس

کادنس

<-BlogAbout-> وبلاگ خبر رسانی

کادنس

قالب پرشین وبلاگ

قالب پرشین وبلاگ

قالب وبلاگ

free template blog

درباره وبلاگ
<-BlogAbout->
فهرست اصلی
صفحه نخست
آرشیو مطالب
تماس با ما
موضوعات
آرشیو مطالب
»
آمار و امکانات
آمار و ارقام:
کل نمایش:

نویسندگان:
rohamshipa
parisa2222
sonbole_f
malihhony
aminghanbari
parsay
shahraee

لینک دوستان
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
آگهی و تبلیغات رایگان
قالب وبلاگ
لینکستان
<%LinkTitle%>
قالب وبلاگ
آرشيو لينک ها
جدیدترین مطالب
<%EntryTitle%>
<%EntryTitle%>
<%EntryTitle%>
<%EntryTitle%>
<%EntryTitle%>
بخش ویژه
<-BlogCustomHtml->

rss

خداوند از تو نخواهد پرسید... مرتبط با: 
1-خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟ 2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی ؟ 3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟ 4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی ؟ 5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی ؟ 6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقيري را دستگيري نمودی؟ 7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودي وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟ 8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟ 9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد. 10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی، بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟
  ارسال شده در 1388/3/4 توسط جوجو      ادامه مطلب 

داستان تقسیم عمر مرتبط با: 

...خدا وقتي مي خواست اين دنيا را خلق کنه،براي اينکه به همه بفهمونه که طرفدار پروپاقرص دموکراسيه،تموم مخلوقات را به صف کرد واز يکي يکيشون پرسيدکه چقدر عمر مي خواهند!

...نوبت به خر که رسيد،خدا پرسيد:"چقدر عمر مي خواهي؟سي سال کافيه؟"

خر ناليد که:"سي سال؟!بارپروردگارا!سي سال خرحمالي؟!رحم کن خدااا،خيلي زياده،دوازده سال بسه."

خدا دوازده سال عمر به خر داد.

نوبت به سگ رسيد.خدا گفت:"نو چقدر عمر مي خواهي؟سي سال کافيه؟"

سگ مغموم جواب داد:"سي سال؟خداوندگارا،سي سال نگهباني وپاس دادن وزوزه کشيدن؟!نه تو را خدا.خيلي زياده،ده سال بسمه."

خدا ده سال عمر هم به سگ داد.

نوبت ميمون شد.خدا باز پرسيد:"چقدر؟سي سال؟"

ميمون ناراحت گفت:"سي سال دلقک ومسخرهء همه شدن؟خيلي زياده خداي من.هشت سال بسه."

...خلاصه...آخر از همه نوبت به انسان رسيد.

خدا گفت:"خب،اشرف مخلوقات من،تو چقدر عمر مي خواهي؟سي سال کافيه؟"

انسان غريد که:"سي سال؟فقط سي سال؟سي سال چي من مي شه خدايا؟به کجا مي رسم تو اين سي سال؟تا ميام مزه زندگي را بفهمم، بايد بميرم."

_"بسيار خب،هيجده سال عمر باقيمانده خره را مي دم به تو."

-"چهل وهشت سال؟کمه خدايا.خيلي خيلي کمه."

-"باشه،بيست سال باقيمانده  عمر سگه هم مال تو،خوبه؟"

-"بازم کمه،پروردگارااا"

_"آاااه...بيست ودو سال عمر ميمونم مال تو.خوبه ديگه؟"

...برا همينه که آدميزاد در سي سال اول عمر،مثل آدم زندگي مي کنه ومزه واقعي زندگي را مي فهمه.هيجده سال بعد را مثل خر کار مي کنه تا زندگيش روبراه بشه وبراي روز مبادا پس انداز کنه.بيست سال بعدش،از چيزهايي که ذخيره کرده،نگهباني مي کنه و هميشه  دلواپسه که نکنه اندوخته هاش را از دست بده وبعد از اونم که ديگه پير ميشه وخرفت.مايه خنده ومسخرهء ديگران...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جسارت من را ببخشيد.ولي اين يه حقيقته،مدتي که انسان مزه زندگي واقعي را مي چشه،خيلي کمه...

  ارسال شده در 1387/12/17 توسط جوجو      ادامه مطلب 

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟ مرتبط با: 

ريچارد وايزمن
روانشناس دانشگاه هارتفوردشاير

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟

مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.

می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند

  ارسال شده در 1387/12/16 توسط رهام      ادامه مطلب 

سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟ مرتبط با: 

سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟



ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از
خيابان انتخاب کرده است.

ــ همينگوي: براي مردن. در زير باران.

ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.

ــ سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و

  ارسال شده در 1387/12/13 توسط رهام      ادامه مطلب 

برنده يا بازنده ؟ شما كداميك هستيد ؟؟؟ مرتبط با: 

برنده يا بازنده ؟ شما كداميك هستيد ؟؟؟




 برنده متعهد مي شود
 
بازنده وعده مي دهد

 
وقتي برنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد: اشتباه كردم 
 
وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد:

  ارسال شده در 1387/12/8 توسط رهام      ادامه مطلب 

كلبه كوچك مرتبط با: 

كلبه كوچك

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

 

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه ...
  ارسال شده در 1387/12/2 توسط رهام      ادامه مطلب 

مرتبط با: 
  ارسال شده در 1387/11/30 توسط جوجو      ادامه مطلب 

گذر عمر مرتبط با: 
طی شد این عمر تو دانی به چه سانپوچ و بس تند چنان باد امانهمه تقصیر من این استکه خود میدانمکه نکردم فکری،که تأمل ننمودم روزی ساعتی یا آنیکه چه سان میگذرد عمر گرانکودکی سپری گشتبه بازی به فراغت به خیالفارغ از نیک و بد و مرگ و حیاتهمه گفتند کنون تا بچه استبگذارید بخندد شادانکه از این پس دگرش فرصت خندیدن نیستبایدش نالیدنمن نپرسیدم هیچکه از این پس ز چه رو نتوان خندیدننتوان بال گشودن همچو مرغی آزادسر هر بام که شد خوابیدنمن نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفتزندگی چیست؟چرا میآییم؟بعد از این چند صباحی به کجا باید رفت؟به چه سان باید رفت؟با کدامین توشه به سفر باید رفت؟نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به خیالفارغ از نیک و بد و مرگ و حیاتقدرت عهد شباب میتوانست مرا تا به خدا پیش بردلیک تلف گشت جوانی هیهاتآن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چهرهنمایم بودندعمرشان طی میشد بیخود و بیهودهو مرا میگفتند که چو آنها باشمکه چو آنها دائم فکر خوردن باشمفکر گشت باشمفکر یک زندگی بی جنجالفوق فوقش فکر همسر باشمکس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیستزندگی گشتن نیستزندگی کردن،فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیستمن نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفتحال میفهممهدف از زیستن این نیست،رفیقمن شدم خلق که با عزمی جزمپای از بند هواها گسلمپای در کشف حقایق بنهمبا دلی آسودهفارغ از بخل و حسد،کینه و بغضمملو از عشق و جوانمردی و زهددر ره کشف حقایق کوشمآنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزمشمع راه دگران گردم و با شعله ی خویشره نمایم به همهمن شدم خلق که مثمر باشمنه چنین زائد و بی جوش و خروشعمر بر باد،به حسرت،خاموش...
  ارسال شده در 1387/11/24 توسط جوجو      ادامه مطلب 

مرتبط با: 
ز;ندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...

  ارسال شده در 1387/11/24 توسط جوجو      ادامه مطلب 

به نام خدا مرتبط با: 

سلام

ماجرا های جلسه اوّل:

جلسه با تأخیر نسبتاً زیادی آغاز شد و در این جلسه رهام و فاطمه به عنوان سرگروه ها انتخاب شدند و قوانینی از قبیل موارد زیر توسط همه ی اعضا پذیرفته شد:
1- انجام ندادن کار تا 3 بار => گروه در باره فرد خاطی تصمیم گیری خواهد کرد
2- تأخیر در جلسات در کارنامه انضباطی اعضا ثبت می شود.
3- بر اساس کار هایی که انجام می شود، پرداختی ها به نسبت تقسیم خواهد شد.
4- گروه ابتدا دو کتاب New Venture Management و Entrepreneurial Learning را ترجمه خواهد کرد و بعد وارد قسمت دوم کار خود خواهد شد.
5- تلاش اعضای گروه برای بالا بردن مهارت خود و دیگر اعضا
6- وسیله ی ارتباطی گروه، وبلاگ انتخاب شد.
7- گروه مجاز است در اساس نامه بر اساس رأی اکثریت، تغییراتی را ایجاد کند.

در این جلسه قرار بر این شد که سرور ایران بلاگ به عنوان سرور وبلاگ انتخاب شود، دوستان از طریق ایمیل در جریان موضوعات قرار بگیرند.

ماجرا های جلسه دوم:

این جلسه نیز با تأخیر دوستان آغاز شد، اساس نامه نوشته شد، کتاب ها تقسیم شدند و قرار بر این شد که هفته ی آینده چهارشنبه دیکشنری کتاب ها آماده شود

ماجرا های جلسه سوم:

این جلسه نیز با تأخیر دوستان آغاز شد، دیکشنری های همه آماده نبود و نیاز به دوباره نگری و اصلاح داشت که تا روز شنبه باید انجام می شد.

روزهای پنجشنبه و جمعه

همه در مقر ثابت سازمان جمع شدند و روی کلمات همه با هم بحث کردند. و توافقاتی روی اصطلاحات حاصل شد.

........

ماجراهای جلسات از این قرار بود، ادامه دارد ...........

  ارسال شده در 1387/11/20 توسط رهام      ادامه مطلب 

چای با طعم خدا مرتبط با: 

این سماور جوش است
پس چرا می گفتی
دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن

دست هایت:
سینی نقره نور
اشک هایم
استکان های بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت نا همه جا

پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز


عرفان نظر آهاری

 
  ارسال شده در 1387/11/19 توسط جوجو      ادامه مطلب 

خدا سلام رساند و گفت مرتبط با: 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

870516-2.jpg

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

  ارسال شده در 1387/11/19 توسط جوجو      ادامه مطلب 

مصاحبه با خدا مرتبط با: 
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟


خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"
  ارسال شده در 1387/11/19 توسط جوجو      ادامه مطلب 

هنر و كادنس مرتبط با: 

....ترجيه ميدهم روي دوچرخه ام باشم و به خدا فكر كنم تا در كليسا باشم وبه دوچرخه ام فكر كنم.

*آلبرت انيشتين*

  ارسال شده در 1387/11/13 توسط skylife      ادامه مطلب 

babylon 7 مرتبط با: 

اینم آخرین نسخه دیکشنری بابیلون.

اینجا کلیک کنید و دانلود کنید.

موفق باشید......

 

یا از اینجا دانلود کنید:

دانلود بابیلون ۷ کرک شده

  ارسال شده در 1387/11/11 توسط skylife      ادامه مطلب 

خیر مقدم مرتبط با: 

سلام.قبل از اینکه کارهارو تحویل بدید یه جایزه واستون میذارم.......!!!

داستان ماکان مهدیقلی که برنده جایزه بزرگ ادبی شده......

البته کتابش هم زمان با نمایشگاه میاد بیرون. اینجا کلیک کنید و دانلود کنید.

 

  ارسال شده در 1387/11/11 توسط skylife      ادامه مطلب