|
...خدا وقتي مي خواست اين دنيا را خلق کنه،براي اينکه به همه بفهمونه که طرفدار پروپاقرص دموکراسيه،تموم مخلوقات را به صف کرد واز يکي يکيشون پرسيدکه چقدر عمر مي خواهند! ...نوبت به خر که رسيد،خدا پرسيد:"چقدر عمر مي خواهي؟سي سال کافيه؟" خر ناليد که:"سي سال؟!بارپروردگارا!سي سال خرحمالي؟!رحم کن خدااا،خيلي زياده،دوازده سال بسه." خدا دوازده سال عمر به خر داد. نوبت به سگ رسيد.خدا گفت:"نو چقدر عمر مي خواهي؟سي سال کافيه؟" سگ مغموم جواب داد:"سي سال؟خداوندگارا،سي سال نگهباني وپاس دادن وزوزه کشيدن؟!نه تو را خدا.خيلي زياده،ده سال بسمه." خدا ده سال عمر هم به سگ داد. نوبت ميمون شد.خدا باز پرسيد:"چقدر؟سي سال؟" ميمون ناراحت گفت:"سي سال دلقک ومسخرهء همه شدن؟خيلي زياده خداي من.هشت سال بسه." ...خلاصه...آخر از همه نوبت به انسان رسيد. خدا گفت:"خب،اشرف مخلوقات من،تو چقدر عمر مي خواهي؟سي سال کافيه؟" انسان غريد که:"سي سال؟فقط سي سال؟سي سال چي من مي شه خدايا؟به کجا مي رسم تو اين سي سال؟تا ميام مزه زندگي را بفهمم، بايد بميرم." _"بسيار خب،هيجده سال عمر باقيمانده خره را مي دم به تو." -"چهل وهشت سال؟کمه خدايا.خيلي خيلي کمه." -"باشه،بيست سال باقيمانده عمر سگه هم مال تو،خوبه؟" -"بازم کمه،پروردگارااا" _"آاااه...بيست ودو سال عمر ميمونم مال تو.خوبه ديگه؟" ...برا همينه که آدميزاد در سي سال اول عمر،مثل آدم زندگي مي کنه ومزه واقعي زندگي را مي فهمه.هيجده سال بعد را مثل خر کار مي کنه تا زندگيش روبراه بشه وبراي روز مبادا پس انداز کنه.بيست سال بعدش،از چيزهايي که ذخيره کرده،نگهباني مي کنه و هميشه دلواپسه که نکنه اندوخته هاش را از دست بده وبعد از اونم که ديگه پير ميشه وخرفت.مايه خنده ومسخرهء ديگران... -------------------------------------------------------------------------------------------------------- جسارت من را ببخشيد.ولي اين يه حقيقته،مدتي که انسان مزه زندگي واقعي را مي چشه،خيلي کمه...
|